تبليغاتX
صُراحی

صُراحی

دست در دست هم دهیم به مهر

شاید خیلی ها در جریان حکمهای اعدام افرادی که در نوجوانی و زیر سن قانونی مرتکب جرم شدند و نیز اجرای این احکام در مورد اون نوجوانها بعد از سپری کردن سالهایی از عمر در زندان و رسیدن به سن قانونی باشند.

نمیدونم چند نفر با حذف این مجازات یا لااقل با حذف اون برای مجرمین زیر سن قانونی و قتلهای بدون قصد قبلی موافقند.

من معتقدم در جامعه ای که ملتش زیر فشارهای اقتصادی و اجتماعیه احتمال وقوع جرم و جنایت بالاست چون در این شرایط بستر رشد فرهنگی بسیار ضعیفه. عامل اصلی جنایت در چنین وضعی در درجه ی اول فرد مجرم نیست پس عادلانه نیست که اشد مجازات برای مجرم در نظر گرفته بشه و جامعه یا حاکمیت یا دولت زیر بار ضعفهایش نره و از خودش سلب مسولیت کنه و هیچ بهایی هم نپردازه.

من میگم اگه یه نفر در شرایط درگیری و نزاع و یا اختلال روانی آدم کشته این دلیل نمیشه که دادگاه و قاضی عادل (!) که در سلامت عقل و روان باید دادرسی کنه با اون مقابله به مثل کنه. یعنی اگه مثل اون مجرم عمل کنه دیگه فرقی با اون نداره.

من فکر میکنم انسان به حکم اینکه جایزالخطاست به علت امکان بروز خطا نباید مجازات غیر قابل جبران برای هیچ مجرمی تعیین کنه.

به نظر من به هیچ وجه نباید ولی دم و بازماندگان مقتول حق دخالت در تعیین جرم داشته باشند چون اساس عدل و بی طرفی در قضاوت رو مخدوش میکنن.

من اگه بخوام باز هم بنویسم که چی میگم و چی فکر میکنم و نظرم چیه این پست میشه مثنوی هفتاد من کاغذ اما این هم بگم که اصلا تحت هر شرایطی کشتن اشتباهه پس باید در این قانون مجازات اعدام تجدید نظر کرد.

پس

برای اعتراض به این روند قضایی و احکام صادره اش و با اینکه قبول دارم باید قانون اصلاح بشه اما چون این پروژه زمان میبره فکر میکنم باید به آقای مصطفایی (وکیل نوجوانان در شرف اعدام) دست یاری بدیم برای جمع کردن دیه و جایگزینی اون با قصاص تا به عنوان اولین قدم از اجرای حکمهای در شرف وقوع ممانعت بشه و بعد شاید با این اقدام سیستم قضایی با در نظر گرفتن تعداد افراد یاری رسان در این ماجرا متوجه مخالفت جامعه با این روندی که در پیش گرفته بشه و راه برای تغییر این قانون باز بشه.

برای دریافت اطلاعات و جزئیات بیشتر به وبلاک آقای مصطفایی مراجه نمایید.

پیشنهاد به دوستان خارج از ایران: به موسسات خیریه شهرهای محل سکونت خود مراجعه کنید.


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

برشی از اختلافهای فرهنگی

امیر امیرانه اینجا در مورد این پست خانم میرزاده که روش تربیتی ایرانی ها یا ترکها رو مقایسه کرده بود با آلمانیها انتقاد کرده بود. شکی نیست که نمیشه در مورد فرهنگ هیچ کشوری با سیستم صفر و یک نظری داد. به هر حال همه جا خوب و بد کنار هم هستن.

    من هم حالا میخوام با تجربه ای که این دو سال از زیر نظر داشتن نسبی فرهنگ این آلمانیها داشتم براتون نظرم رو بگم. من یه جورایی تعصبهای خاص خودم رو نسبت به خاک و فرهنگ و زبان مادریم دارم اما سعی هم میکنم این باعث نشه در مورد فرهنگ  اقوام دیگه منکر نقاط قوتشون بشم و در این خصوص نحوه ی تربیت بچه هاشون خیلی بیشتر توجه من رو به خودش جلب میکنه شاید چون ریشه ی همه چیز رو میشه از همین جا پیدا کرد.

در مورد مهاجرین ترک باید بگم که اکثرشون ازطبقات خیلی ضعیف فرهنگی و اقتصادی ترکیه به عنوان کارگر اینجا اومدن و الان با وجود اینکه بیش از سه نسلشون اینجا هستن با تعصب مانع هر نوع پیشرفتی در این جامعه ی ترکهای مهاجر شدن. هنوزتعداد قابل توجهی از اونها به شدت کم سواد هستن و این ضعف رو به نسل بعدی منتقل میکنن، دلیلش هم عدم فراگیری زبان آلمانی هست که ناشی از به مهد نفرستادن بچه هاست (به علت اعتقاد به سیستم تربیت توسط مادر خانه دار. که این مادرها عموما کم سواد و صرفا مسلط به زبان ترکی هستن) خوب این بچه در سن مدرسه زبان رو خوب نمیفهمه و بالطبع درس رو یاد نمیگیره و ...

از دیگر ویژگیهاشون باید گفت خانواده های پرجمعیت که در خانه های کوچک زندگی میکنن و عموما سه تا شش فرزند خانواده فقط یک اتاق خواب دارن. دعوا و کتک مدل رایج تربیتی بچه ها درخانواده های  ترکه. کم دیده ام با بچه هاشون خوب ومودب و مهربون صحبت کنن.

اما در بین همین ها آدمهای مودب و تحصیل کرده و موجه هم یافت میشود و تعداد دانشجویان ترک در دانشگاهها کم نیست اما به نسبت به جمعیت بالاشون این طیف چشمگیر نیست.

 اما در مورد ایرانیهای اینجا: ایرانیهای مهاجر اینجا  پناهنده های سیاسی هستن که از طبقات متوسط به بالای فرهنگی اون موقع در جامعه ایران محسوب میشدند. خیلی از اینها متاسفانه با سختیهایی که برای خروج از ایران کشیدن با رسیدن به اینجا چسبیدن به کار و دوری جستن از سیاست و یه جورایی از نظر فرهنگی در جا زدن و رشد چندانی نکردن.  در بسیاری موارد نسبت به ایران و مشکلاتش و سرنوشتش علیرغم اینکه هنوز قسمت اعظم فامیلهاشون اونجا هستن واکنشی ندارن و حاضر به کوچکترین فعالیتی نیستن. من  نمیتونم بپذیرم ایده ی حالا که جونم رو خلاص کردم بی خیال بقیه رو اما شاید باید بهشون حق داد چون ما که جای اونها نبودیم. بعضی هم نه، هنوز ایران براشون معنای وطن داره و تا جایی که ازشون بر بیاد قدمهایی بر میدارن.

 تو اکثر خانواده های مهاجر ایرانی یک یا دو بچه دیده میشه. بچه های هم سن و سال من فارسی زبان دومشونه و اون رو با لهجه حرف میزنن (کلا ما ایرانی ها در این موارد خوی نرم ومنعطفی داریم و شاید گاهی زود وا میدهیم. این خوبه یا بد؟ باز هم بستگی داره به اینکه از چه منظری بهش نگاه کنیم). در مورد تربیت بچه تقریبا مثل ایران شاید کمی کم رنگتر، نظام بچه سالاری رو دارن.

تفاوتی که برای من خیلی پر رنگ بوده اینه که ما ایرانیها خیلی آدمهای صبوری نیستیم و خوب در مقابل بچه هامون هم این صادقه. مدارا با بچه در حدی که من شاخهام سبز میشن یکی از بارزترین تفاوتهای تربیت ما و آلمانی هاست و خوب طبیعیه بچه ای که باهاش با صبر و مدارا رفتار بشه خیلی کمتر نق نق و یا گریه میکنه. اما چیزی که نباید از یاد برد اینه که والدین آلمانی با توجه به حمایت دولت نیازی به چند شیفت کار کردن ندارن و طبیعیه که برای بچه هاشون وقت بیشتری دارن که اون رو با حوصله صرف کنن. گرچه من مطمئن نیستم اون بخش از ایرانیها هم که مشکل مالی ندارن صبر کافی داشته باشند اما میخوام بگم به هر حال قیاسی که در بسترهای یکسان نباشه معقول نیست.

اما یه موضوع قابل توجه دیگه که باید بگم قابل قیاس هست اینه که آلمانیها بچه هاشون رو در موقعیتهای خیلی خطرناک هم زیر فشار ترس و استرس قرار نمیدن. تو ایران همه ی ما خودمون تجربه کردیم آه و وای و داد مادری رو که بچه اش چاقو دستش میگیره و یا جایی ایستاده که ممکنه بیافته. این رو شاید باید بگم محال اگرنه اما به ندرت بچه های آلمانی تجربه میکنن. خوب نتیجه اش نترس و با اعتماد به نفس بار اومدنشونه.

در مورد مداد رنگی، مثال خانم میرزاده جالب بود  ولی شاید در قیاس اغراق شده بود اما جامع تر از اون اینه که جامعه آلمان همیشه برای سرگرم کردن بچه ها اهمیت خاص قائله چیزی که ما تو ایران نداریم. من تا بحال اینجا ندیدم مطب دکتری رو که کتاب داستان برای خردسالان و یا اسباب بازی براشون یه گوشه اش نچیده باشن این یعنی مهمه بچه ها کلافه نشن خوب این بچه نق نقو بار نمیاد بزرگ هم که شد آدم صبورتری خواهد بود چون کلافگی بی مورد رو در بچگی تجربه نکرده.

اما همین تربیت متفاوت در سنین بالاتر نتیجه اش گاهی با چیزی که به نظر ما میرسه در تضاده:  ایرانیها در سی سالگی شرایط نسبتا معقول تری از نظر آینده ی شغلی با ثبات دارن اما آلمانیها تعداد زیادیشون هنوز با شغل موقت و درس تموم نکرده دست و پنجه نرم میکنن و یا اینکه دخترهای آلمانی چون باور جامعه اینه که ریاضی خوندن کار دخترها نیست از ریاضی میترسن و تعداد دخترهایی که رشته های مرتبط با ریاضی رو انتخاب میکنن به نسبت رشته های دیگه قابل اغماضه. این نشون میده اون اعتماد به نفس هم همیشه و همه جا دیده نمیشه. پس اگه ما قوتهاشون رو میبینیم در کنارش این ضعفهاشون هم هست که باید ریشه در یه اشکالی در تربیت کودکیشون و یا نظام تحصیلیشون داشته باشه.

به نظرم این نکات کوتاهی بود که من تو این مدت کوتاه به چشمم اومده و این موضوع از منظر روانشناسی قطعا خیلی فراخه که من اصلا در اون حیطه نه قصد داشتم وارد بشم و نه علمش رو دارم و صرفا قصدم بیان بخشی از دیده هام تو این مدت بود که شاید کمکی باشه برای اونها که میخوان نقدی سازنده بر این موضوع داشته باشن.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

برای تو مینویسم که بدانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

سالها بود دیگه ازشون خبری نبود. قاصدکها رو میگم. تو دنیای شاد و شیرین کودکیم موقع بازی تو حیاط چیزی به اندازه ی اینکه یه قاصدک به سراغم بیاد شادم نمیکرد. نمیدونم قانون قاصدکها رو بلدین یا نه. قاصدک حامل خبرهای خوشه اما مقصد داره. ممکنه ببینیش اما مال تو نباشه. اگه مال تو باشه، میاد و آروم نزدیکت میشه و از دستت فرار نمیکنه. اما تو نباید با دیدن یه قاصدک بدوی دنبالش. این رو یادت باشه. چون اگه خودش نیاد پیشت،یعنی مال تو نیست. تو دنیای بچگیم این رو یاد گرفته بودم که اگرچه با دیدن یه قاصدک ذوق زده میشم اما با هیجان دنبالش نکنم و به زور تصاحبش نکنم چون باید بره و خبر رو به صاحب خبر برسونه. پس آروم صبر میکردم و البته تو دلم غوغایی بود که خدایا یعنی میشه مال من باشه؟ و وقتی میشد، دیگه دنیا مال من بود. میومد و رو شونه ام یا لباسم مینشست. با ملایمت و خیلی نرم کف دستم میذاشتم و براندازش میکردم و بعد آروم میبردمش بغل گوشم و بعد یه خبری رو نه که بشنوم اما یه جور الهام شاید و یا حس درونی بهم میداد. یاد یه نفر میافتادم و یه تصوری میومد ازش تو ذهنم و شاید باور نکنین اما محال بود از اون آدم خبری نرسه. یا نامه اش یا تلفنش یا خودش میومد. این یکی از هیجانی ترین اسرار من و قاصدکها بود و بعدش میاوردمش نزدیک دهنم و بهش یه پیغامی میدادم ببره برا هر کسی که دوست داشتم. دنیای شیرینی بود و من یادم نیست از کی دیگه قاصدکی ندیدم تا دیروز و باز همون حس. در حدی که از ذوق اشک گوشه ی چشمم جمع شد و وقتی فهمیدم مال منه، وقتی کف دستم نشست، لرزش دستم رو حس میکردم و مثل همون شکیلای کوچولو ذوق زده تماشا کردمش و خوشحال شدم که قاصدکها برای همیشه ترکم نکردن. دوست داشتم نگه میداشتمش برای همیشه اما یادم اومد قاصدک تا وقتی مسافره شاده پس پیغامی دادم بهش و راهیش کردم. خوشحال شدم که خبرهای خوش همیشه هستن و به صاحبشون میرسن. مثل امروز که قاصدک در خونه ی فاطمه شمس رو زد و یکی از بهترین خبرهای عمرش رو بهش داد. برات خوشحالم فاطمه ی مهربان . تبریک میگم خبر خوب آزادی محمدرضای عزیزت رو. امیدوارم تو همین روزها خیل قاصدکها به خونه ی همه عزیزان در بند سری بزنن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

همایون صنعتی هم پر کشید

خیلی ناراحت و غصه دار شدم وقتی این پست مسعود بهنود رو خوندم که اعجوبه و مبتکر عزیزمون، همایون صنعتی، از دار دنیا رخت بربسته و باز هم ما مثل میشه قبل از مرگ نشناختیمش جوری که باید و شاید. اما از طرفی از خودم یه کوچولو راضیم که قبل از رفتنش در حد یکی دو جمله هم اگه بوده سعی کردم در مورد این سرمایه ی کمیاب و شاید نایاب این خاک تو یه وبلاگی گروهی که یه زمانی خونه ام بوده اطلاع رسانی کنم.

در مورد این بزرگمرد اینجا میتونید بیشتر بخونید.

آمرزشش که بی شک قطعی است، روحش شاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

خود آزاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

طاقت بیار، طاقت بیاریم

میدونم که سخته و الان همه دلهامون از نفرت و کینه و لبهامون از نفرین لبریزه اما باید طاقت بیاریم و امیدمون رو از دست ندیم. امیدوار باشیم که اونها که دربند هستن طاقت بیارن و روزهای شاد رو ببینن و طعم شادی رو بچشن.

من با بغض و اشک مینویسم که یادم بمونه نباید نا امید بشم. من اندوه مادر و پدر داغ دیده، خانواده ی بی خبر از عزیز در بند، درد و زجر زندانی زیر شکنجه، همه رو میفهمم اما مباد، مبادا روزی که باور کنیم این آخر راهه.

شاید این شبهای تلخ اندوه، کوتاه نباشه اما روز و نور و شهد میرسه، بی شک.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

100% تضمینی

در کمتر از یک ماه با کاهش وزن دیگر خانواده هم قادر به تشخیص شما نخواهد بود

                                     رژیم لاغری دکتر رافت اسلامی

با سی سال سابقه

برای سهولت دسترسی هموطنان در مناطق مختلف تهران شعبه تاسیس شده است

شعبه ی مرکزی: خ. فاطمی

شعبه ی شمالی: خ. اوین

شعبه ی جنوبی: کهریزک


+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

برای تمامی آنها که رفته اند

خدایا نخواه که این کتاب نامها از این که هست قطورتر بشه:

ترانه

سهراب

حسام

.

.

.

فقط تو نخواه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

امید

از رای دادنم پشیمون نیستم.

گیرم همه غمگینیم از اتفاقات این چند وقته. افسوس میخوریم از خونهای پاک ریخته شده، نگرانیم برای عزیزان در بند، ترس داریم از وخیم تر شدن شرایط و ... اما با این همه آنچه به دست آوردیم کم ارزش نبوده و لاجرم بها براش پرداخته ایم. اتحاد ملت با وجود اختلاف سلیقه هاشون، آگاه شدن طبقات مختلف جامعه از اوضاع سیاسی مملکت، عوض شدن نگاه دنیا به ایرانی و باور اینکه ایرانی از دولتش متمایزه و برای آزادی با شهامت مبارزه میکنه، عقب نشینی رسانه های خارجی در تبلیغات منفی علیه ملت ایران، آگاهی دنیا از اینکه دولت چه بر سر ملت میاره و ... اینها دستاوردهای کمی نبوده. حالا دیگه لازم نیست به کسی توضیح بدیم فلانی نماینده ی مملکت ما و انتخاب ما نیست. دیگه همه میدونن و میشه باز فخر فروخت. میشه افتخار دو چندان کرد به ایرانی بودن و هم وطن بودن با مردمی که حتی به قیمت مرگ تسلیم زور  نمیشن، دروغ رو باور نمیکنن، از حقشون نمیگذرن و میشه بیش از قبل عشق ورزید به اون خاک و آدمهاش.

آره، من پشیمون نیستم چون نه تنها باخت رو باور نکردم که خودم رو خودمون رو برنده ی این نبرد هم میبینم اگر نتیجه ی مطلوب رو امروز نگرفتیم اما فردا از آن ماست. من دمیدن سحر را باور دارم. من گیرم دلم پر ز خون و  دو چشمم پر آب اما امیدم قوی است و خدایم هم همین نزدیکی است. خدایی که دروغگو دشمنش است و بر جای حق نشسته و ذره ای خیر و شر نزدش گم نمیشه. کسی نمیتونه این امید و این خدا رو از من بگیره.

به امید ایران آزاد و ایرانی شاد به همین زودی ها.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط شکیلا  |