تبليغاتX
صُراحی

صُراحی

تامل

 نیومدم اینجا بگم اگه من بودم چنین میکردم یا چنان نمیکردم که به قول  کیوان اونجا نبودم که ببینم کنش در چه محدوده ای از آستانه ام بوده که واکنشم از خط قرمزهام رد میشده یا نه.

نیومدم هم بگم اونها که زدن یا به قولی خشن عمل کردن رفتارشون بد بوده یا خوب بوده یا چاره ای نداشتن و اونها که همچنان بر خودشون مسلط بودن بهتر بودن یا ... که برای هر دو طیف توجیه و توضیح میشه داشت و از طرفی هم انسان و آستانه اش منحصر به فرده و نمیشه از همه توقع همسان داشت. تازه من کیم که به خودم حق بدم مثل اون خانومی که حکم داده و آرایه ازش نوشته اصلا کسی رو یا رفتارش رو قضاوت کنم.

به محک ترازوی من بی انصافیه مثل آقای بهنود به خاطر رفتار اقلیتی برای جنبشی اکثریت حکم شکست دادن و بذر نومیدی کاشتن که امید بزرگترین سرمایه ما بوده تو این هفت ماهه.

 با اینکه من هم مثل ساناز معتقدم خشونت از طرف هر کس که اعمال بشه بده اما با امیر هم موافقم که به گاه ضرب و شتم  کسی که مثل تو بی سلاحه و فقط برای اعتراض به خیابون اومده، ایستادن و تماشا کردن هم چندان شدنی نیست.

با بعضی مفاهیم مشکل دارم و همیشه درگیرم. مثل کشتن، همیشه بده اما وقتی دشمن به کشورت حمله کرده و قدم به قدم جلو میاد و خاکت رو تصاحب میکنه به کوچک و بزرگ هم رحم نمیکنه و همه رو از لب تیغ میگذرونه،  کشتن به منظور دفاع، همه اگه متفق نگن مقدس و واجبه اما نمیگن هم بده.

جهل من از این فعلهای دوگانه است که تکلیفت باهاشون نامعلومه و به مقتضای زمان تعریف نسبی پیدا میکنن. کاش میدانستم!

اما به هر حال تا اینجا من فقط باید بگم مثل آزاده افتخار میکنم به بلوغ هم نسلانم و میانجیگریشون و امیدوارم بشه یه راههای بهتری پیدا کنیم که مجبور نباشیم مرتکب این افعال دوگانه بشیم تا در آینده بار وجدانی سنگین  رو به دوش نکشیم. بتونیم بدون زدن و کشتن و هر نوع خشونتی به خواسته هامون برسیم و تابحال چیزی به جز اونچه مسیح گفته به ذهنم نمیرسه، روشنگری تیم مخالف و دعوتشون به اینکه به ما بپیوندن.

پی نوشت: یه سری راه کارهای خوبی رو اکبر گنجی ارائه داده برا این سوالمون  که خب پس حالا باید چکار کنیم به نظرم خیلی جواب خوبی بود. چون ممکنه سایت اصلی از تو ایران قابل دسترسی نباشه خود متن رو تو ادامه مطلب میذارم.

در ضمن عنوان این پست رو هم تغییر دادم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

سکه عاشورا

عاشورا دو رو داره، غم و شادی. از یه طرف سَنبُل آزادگی میمیره و نسل ها بعد از اون عزاداره و از طرف دیگه جاودانه میشه به قدمت تاریخ و این جاودانگی مبارکه. 

عاشورای امسال حال غریبی داشت:

از یه طرف دلت نمیخواد خار به پای عزیزانت بره و همش دل نگران سلامت به خونه رسیدنشون هستی. از طرف دیگه دوست نداری انگ انفعال بهشون زده بشه که تو این حرکت و جنبش کاری نکردن.

با خودت میگی اگه من بودم، میرفتم. حتی اگه میترسیدم، آزادی خواهیم بر ترسم غلبه میکرد و نفرتم از ذلت نمیذاشت دچار تحمل زبونی بشم. اما نیستی که خودت رو در این بوته محک بزنی و موقعیت هم یه جور خاصیه که نمیشه کسی رو تشویق به کاری کرد و گفت جای خودم رو دیگری پر کرد.

در نهایت وقتی باخبر میشی که رفته اند و حضور داشته اند و صحیح و سالم هم به خونه برگشته اند یه نفس راحت میکشی، روحت مالامال غرور میشه و افتخار میکنی به داشتنشون به شهامتشون و حضورشون.

در کنار این غرور و شادی اما بغض داری به خاطر اونها که دیگه نیستن و یا اونها که فقط براشون یه قاب رو دیوار مونده که زل بزنن بهش و اشک امانشون نده یا اونها که حتی اجازه نداشتن برا عزیزشون مراسم بگیرن و مویه کنن ...

آره حال عجیبیه.

آرزو میکنم چشمی به در نمونه، روحی زخم نخوره و پیکری به خون نشینه و دلی داغ نبینه. امیدوارم با کمترین هزینه مملکتی اونجوری که شایسته این ملته، ثمر هزینه ها باشه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

فوتبال طبیعت

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

خداحافظ آزادمَرد تنها!

تا همین چند وقت پیش به جز یه عکس رو دیوار کلاسهای دبستان که یهو برداشته شد و زمزمه ی چند سال یه بار حصرش چیز بیشتری ازش نمیدونستم و فقط میشد از گوشه و کنار اخبار حدس زد با تفکر حکومت نساخته و کنار کشیده یا گذاشته شده اما آفتاب زیر ابر نموند و به جای اینکه الان بیان و سر و ته ماجرا رو با یه بزرگداشت کوچولو و چند تا پیام تسلیت هم بیارن تو همون چند روز پایانی عمرش همه فهمیدن یک تنه دلاور چه ماجراهایی بوده.

بعضی از آدمها ذاتا مَردند. از رو ریا و تزویر، تظاهر به مردانگی نمیکنن، برای اینکه بقیه میبینن و میدونن و میفهمن از خودشون رشادت و شجاعت نشون نمیدن. شاید گاهی سالها طول بکشه تا بقیه بفهمن کی بودن و نه آشکارا که بی صدا و تنها چه ها کردن. این آدمها درس جاودانه شدن در دل مردم و بطن تاریخ رو از برند. به نظر من که عاقبت به خیری یعنی همین. همین که پرده ها بره کنار و نیازی به جعل قصه برای اینکه مردم خیال کنن طرف عجب بزرگی بوده و مرده پرستی نباشه این خود عاقبت به خیری است. گیرم که حسرت تقدیر شایسته به دلها بمونه اما آدمهایی از این جنس چه در زمان حیات چه بعد از مرگ بی نیاز از دنیان.

کاش این حکایتها چشم اونها رو که اینروزها شمشیر نامردی از رو بستن باز میکرد اما صد حیف و هزار افسوس که همه کس شایسته ی به نیکی ماندگار شدن نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

از دلتنگی و دیگر چیزها

دلتنگم، دلم تنگه. شاید چون شب یلدا داره میشه و ما پیش بقیه نیستیم. هزاری هم که شب یلدا رو خوب و با مهمون برگزار کنی، بدون اونها که باید باهاشون دور هم باشین، اونی که باید نمیشه. امان از چیزهایی که جایگزین ندارن و فقط دلتنگیشون برا آدم میمونه .

برف امسال هم بارید، دیشب. از بس گفتم اینجا برف نمیاد و مثل شمال خودمونه (اونقدر دلتنگم که حتی این شمال خودمون هم میتونه چشمام رو تر کنه) مثل اینکه به غیرت هوا برخورد. برف سنگینی هم نبوده ها اما چنان هوا رو سرد کرده که دیگه این آلمانیها هم حسابی بلرزن و نتونن دیگه به من بخندن و بگن: تو همیشه در حال یخ زدنی و تابستون هم گرم نمیشی. با اینکه سرما رو دوست ندارم اما یه کوچولو و کوتاه فقط برا اینکه باور کنیم زمستونه بد نیست.

یه روز شمار درست کردم. الان رسیده به 81. گاهی تا بیام به خودم بگم: چیزی نمونده دیگه، این فکر با سرعت بیشتری قبلش از ذهنم میگذره: اوووووووه! کو تا بشه تک رقمی. بذار بگذره، تو باور نکن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

بااااااااااار

الان چند تا موضوع با هم تو مغزم دارن وول میخورن. الان هم نه ها از دیشب و بعدش صبح و ... . نمیتونم این حجم متنوع رو با هم مدیریت کنم و قاطی کردم و یه جور حس سر رفتن دارم. گفتم بیام اینجا برا خودم یه چی بنویسم بلکم کمکی بشه.

دیشب درباره ی الی رو دیدم و یادآوری این خُلق تبرئه کردن خودمون به هر قیمتی و به گردن دیگران انداختن گناه به خصوص اگه اون دیگران نباشن که  بحثی هم پیش بیاد، حس رقابت زن و شوهر و اینکه مردی تاب دیدن همسرش در مرکز توجه و بهتر بودنش رو نداره، ید حرف زدن اون یکی شوهره با همسرش تو جمع، این روحیات رایج فرهنگیمون یه درگیری ذهنیمه. دلتنگیم برای اکیپمون با روابط مشابه اون جمع تو فیلم هم اضافه کنین به احوالات من -اکیپی که شاید دیگه مثل قبل نشه یا نباشه چون خیلیهامون ایران نیستن و غیر از اون هم بنا به دلایلی اون اکیپ دچار تقسیمات شده-

یه عکس از خاتمی تو کلیپی از پارازیت هم صبحی دیدم. هی خودم رو دارم قانع میکنم قضاوت نکنم اما اون عکس همش جلو چشممه واین احتمال گول بزرگ هی من رو یاد زرد میندازه نه سبز.

بعدش یه کامنت توی خونه ی قدیمی و ترس از یه اتفاقی که شاید در راه باشه نگرانم کرده.

بعدش با یه پست همون جا یاد دلگیری خودم از اونجا افتادم و آدمهایی که کامنتشون من رو ناراحت کرده بود که اگه همون موقع در موردش حرف میزدم باهاشون شاید الان با یه پست آغاز یه ماجرای دیگه رو رقم نمیزدن.

باز مرتبط با همون جای قبل نگرانم یه دوستی که در جریان ما وقع یه اتفاقی نیست یه حرفی بزنه و یا کاری بکنه که همه چی رو بدتر از بد خراب کنه.

بعدش هم یه مدتیه که میخوام یه حرفهایی رو به یه  کسایی یه جایی -نه اینجا- بزنم و هنوز مرددم در مورد جاش اما اون حرفها هی دارن رو هم تلنبار میشن این هم خوب به درگیری ذهنی مزمن شده روی بقیه مواردی که شمردم.

خوب نمیدونم باز هم شاید بار رو این مغز طفلیم باشه مثلا اینکه یادم نره باید جارو برقی بکشم امروز یا فردا و کارهای از این دست.

چند وفت هم هست هی میخوام راجع به چند تا چیز و آدم و ایده و ... فکر کنم وقت نمیشه.

اووووووه بلاگفا الان میترکه من عجب ذهن پر ظرفیتی دارم و خبر نداشتم -بزنم به تخته-

پی نوشت: چند وقتی سرما خورده ام و از اخبار ایران نه که دور مونده باشم اما مثل قبل به موقع در جریان قرار نگرفتم تو facebook هم مدتیه نرفتم، بار واکنش نشون ندادن به چند ماجرای اخیر هم نه رو مغز که رو وجدانم مونده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

زیر بارون

خوب یا بد همیشه وقتی میرم بیرون به ویژه وقتی پالتویی دارم که خیس میشه و از این جنسهای غیر قابل نفوذ آب نیست، چترم همراهمه و همیشه از این بابت موقعی که بارون شدیدی میباره به خودم که چترم رو یادم بوده بردارم میبالم. عصر برای یه سری خرید آخر هفته ای که داشتم باید میرفتم بیرون. هوا از صبح ابری بود و تصمیم داشتم بارونی بپوشم برای همین عمدا چتر برنداشتم. موقع برگشتن به خونه بارون تند و ریزی میبارید و من بعد از مدتها لذت قدم زدن زیر بارون و خیس شدن رو عامدانه چشیدم. مطمئنم میدونین چه کیفی داره که سردت نباشه و نلرزی و لباست کافی باشه و عجله هم برای رسیدن به جایی نداشته باشی و بعد برای خودت سلانه سلانه زیر بارون راه بری و هر از گاهی صورتت رو رو به آسمون نگه داری تا این قطره های ریز ببارن روش.  احساس پاکی خاصی داره این وقتها. خلاصه چنان غرق لذتم که اومدم فقط بار و بنه ام رو بذارم تو خونه و سبکبار برم زیر بارون و برای خود قدم بزنم. به یادتون هستم و جاتون و خالی میکنم در این حظ بارونی و خلوت شبانه ام.

پیش به سوی ابر و بارون و آسمون و خدا جونم که وقتی روم بهشه میدونم اون هم نگاهش به منه، به خودِ خودِ خودم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

استادیوم ملغمه ای از شادی و حسرت

خوب و اما به قولم عمل کنم.

مدتها بود که امیر میگفت دلش میخواد بازیهای بوندس لیگا رو ببینه. از شما چه پنهون، من هم با وجودیکه مدتها بود دیگه اون عِرق و عشق رو مثل نوجوونیهام به فوتبال نداشتم اما هنوز اون ته دلم یه حسی مونده بود و به ویژه اینکه تحت تاثیر باباجی، تو بازیهای جام جهانی از بچگیهام طرفدار پر و پا قرص تیم آلمان بودم  پس حیفم میومد این فرصت رو از دست بدم. خلاصه بعد از کلی وقت برنامه جور شد که بریم استادیوم. بازی بین بوخوم و کلن بود. جدای از اینکه ما الان تو بوخوم ساکنیم و نیمچه عِرقی اگه باشه باید به اون باشه اما چون وحید هاشمیان هم تو تیم بوخومه (البته الان یه مدته رو نیمکته همش) دیگه شکی نمیمونه که ما مشوق این تیم بودیم. نه فقط چون وحید ایرانیه ها، کلا دوستش دارم چون بچه خوب و مودب و آقایی هست. خوب اولین بار بود که میرفتم استادیوم و برای من گذر از این مرز ممنوع-ممنوعیتی به صرف زن بودنم- لحظه ی خاصی بود. اولین چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که واقعا چقدر حظ میبرم روزی که این سد تو مملکت خودم بشکنه و از حصار آزادی هزاران دختر رد بشن. میدونین فقط بحث قانون و تبعیض نیست. قصه ممنوع بودن شادیه برای هم نوع و هم جنس من به بهانه ی الفاظ رکیکی که حرمت خانمها رو میشکنه الفاظی که همه به کرات تو خیابونها میشنویم اما شنیدنشون تو استادیوم زشت تر میشه!!! کاش کسانی دم از حرمت نگه داشتن میزدن که به هزار و یک بهانه زن رو تو اون مُلک بی عزت و بی حرمت نکرده بودند. کاش این حق انتخاب رو به ما میدادن که خودمون تشخیص بدیم کجا حرمت میشکنه و کجا نه. کاش اجازه داشتیم گیریم به قیمت شنیدن الفاظ رکیک اگه عاشق فوتبالیم به دیدنش خشنود میشدیم و و کاش میفهمیدن شادی دیدن مسابقه ای و انجام کاری که دوست داریم گاه ارزشش رو داره که بابتش بها پرداخت. کاش میفهمیدن منع شادی و علاقه های ما هم هتک حرمت ماست کاش ... کاش ... کاش...!!!

خوب حالا براتون بگم از اینکه اصلا استادیوم اونجوری که من فکر میکردم نبود. قبلا ها همش فکر میکردم از اون فاصله که هیچی معلوم نیست و بازیکنها اندازه ی مورچه هستن و ... آخه چرا مردم خودشون رو میکشن برن از استادیوم فوتبال ببینن. اما دیدم نه بابا همون جلوی خودمون بازی میکنن ملت. این قدر هم با حال بود. جو استادیوم آدم رو میگیره حتی به زبون خودت هم اگه شعار ندن باهاشون هم آوا میشی هورا و داد و فحش و ... آره ما که نوفهمیدیم اما گفتن از همون فحشهای مرسوم تو ایران میدن با این فرق که چون تبعیض جنسی رو کنترل کردن به اعضای مذکر و مونث فامیل کلهم ناسزا میگن. تازه از شما چه پنهون من از فرصت سو استفاده نموده و چندین بار از فحش شیر سماور هم استفاده نمودم که واقعا دیدم خیلی میچسبه اگه بجا استفاده بشه و به ویژه وقتی بدونی هیچ کس نمیگه وااای چه دختر بی ادبی.

و اما از معایب فوتبال در ممالک غیر اسلامی اینه که چون تماشاچیان محترم به وفور آب جو مینوشند، بین دو نیمه درازترین صف عمر خود را در جلوی دستشویی ها مشاهده میکنید. گفتم بعدا اگه به سفارش ما رفتین استادیوم و قضای حاجت لازم شد به مشکل برنخورین و مدیون نشم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

چند گانه شاد

یه عالمه خوشحالم. چند وقته خبرهای خوش میاد و اتفاقهای خوب میافته. این روزها هم که دم عیده و شادی و خوشی آی میچسبه.

1-  خبرهای عروسیه که مدام میرسه. هفته ی قبل یه جفت دوست آلمانیمون دعوتمون کردن برای دو هفته دیگه به مراسم عقدشون (مراسم رسمی و اداری و بعد یه مهمونی ریزه میزه) و تابستون مراسم کلیسا و عروسی و بزن و بکوبشونه. من هم خیلی مشتاق حضور در مراسم اینچنینی هستم تا از نزدیک تفاوتهای فرهنگهای مختلف رو در مراسم متفاوت تجربه کنم. اما از اون بسیار مهمتر، دیروز خبر عروسی دو دوست دیگه رسیده و اونقدر خوشحالم کرده که نگوووووووو فقط صد حیف که من نیستم یعنی نمیتونم خودم رو برسونم ایران برای مراسمشون. خبر به این خوبی و این همه شعف در کنار این غصه کمی ترکیب عجیبیه پس باید یاد بگیرم نذارم این غصه لذت خبرهای خوش رو تحت الشعاع قرار بده. من با خوشی دوستهام سطح شادیم به عرش میرسه و همین جا براشون بهترینهای دنیا رو آرزو میکنم که هردوشون واقعا سزاوارش هستن.

2- بلیط خریدم برای یه سفر خوب و مفصل به ایران. حدود یک ماه ونیم میمونم، از قبل تا بعد از عید نوروز خودمون و لحظه شماری درازم مدتهاست شروع شده. باورم نمیشه کمتر از یه سال پیش ایران بودم و الان در تب و تابم برای سفری بعدی.

3- یه سفر کاری یه روزه داشتم به فرانکفورت. شهر متفاوتی بود نسبت  به بقیه ی شهرهای آلمان. قبلا ازش رد شده بودم بدون توقف (فرانکفورت بدون توقف). اما این بار فرق میکرد فرصت داشتم آدمهاش رو ببینم. فرانکفورت شهر آسمان خراشهای آلمانه. بر خلاف بقیه شهر ها کلی ساختمون بلند داره. دیدنی خاصی نداره اما یه جورایی مرکز اداری آلمانه به همین خاطر وقتی صبح زود مردم رو در حال رفتن به سر کار میدیدم همه با لباس رسمی و کراوات زده و مرتب بودن که برای آلمانییها و علاقشون به همیشه ساده و اسپرت و راحت پوشیدن متفاوت بود و شدیدا این اختلاف شهر به چشمم اومد . و اما بخش شادش اینه که بعد از 13 سال یه دوست و فامیل خوب و قدیمیم رو که از پارسال از کانادا اومده و اونجا درس میخونه دیدم. خیلی کوتاه بود اما کلی با هم گپ زدیم و خیلی خوش گذشت و شادمان شدم و دلم از تنگی در اومد.

4- برای اولین بار رفتم استادیوم اون هم برای بازیهای بوندس لیگا. تجربه ی فوق العاده شاد و پر هیجانی بود که مفصل در موردش تو ی پست جدا خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

کارهای سنگین مردانه

خوب به نظرم بعد از پست ظریف و لطیف و خانمانه ی قبلی وقتشه که براتون این ماجرا رو هم تعریف کنم.

اینجا اصولا برای انجام خیلی از کارها تفکیک خانم و آقا ندارن. منظورم اینه نمیگن این کار سخته و خانمها نباید انجامش بدن. یعنی انگار بعد از مبارزاتی که برای تساوی حقوق زن و مرد انجام دادن با قبول همه نوع کاری خانمها اون تفکیک رو برداشتن و تا به امروز هم این ماجرا ادامه پیدا کرده. این هم اعتراف کنم نسبت به ما نه تنها پسرهاشون که دخترهاشون هم دست به آچارتر و قوی تر هستن.

چند تا نمونه مثال بزنم:

پارسال که تنها بودم باید خونه رو رنگ میکردم. لازمه بگم اینجا ملت همه ی کارها رو خودشون انجام میدن از نقاشی و کاغذ دیواری کردن بگیر برو تا آخر. حالا رنگ کردن یه طرف، حمل سطلهای رنگ 30-20 کیلویی غصه ی من شده بود. همون دوستهای آلمانی مهربون که بهم کمک کردن، برای خرید هم همراهیم میکردن و از بس من مفاصل ضعیفی دارم از زانو و مچ دست و ... که دوستم جاش رو با من عوض کرده بود اون عمده ی کارها رو انجام میداد و من کمکش میکردم. برام باور کردنی نبود یه دختر که کمی جثه اش از من درشتتره بتونه اون همه بار سنگین رو اون هم نه برای خودش برای کس دیگه ای حمل کنه. خداییش تو نقاشی هم من نفر اصلی نبودم و زود میبریدم و خسته میشدم و اون مدام بار من رو به دوش کشید.

یا مثلا امیر که خودش آدم دست به آچاریه، تو ایران خیلی ابزار و وسایل زیادی نداشت و همیشه از دیدن اینکه بابای من کلی ابزار و ادوات فنی داره کیف میکرد.  وقتی اومدیم اینجا بنا به نیاز یه ست کامل آچار و پیچ گوشتی خرید که بهش یه کمی میبالید تا اینکه یه بار که برای کمک به یکی از دوستهای من به خونه اش رفته بودیم هردومون از دیدن کلی ابزار و وسایل تو خونه یه دختر مبهوت مونده بودیم و به قول امیر حتی از بابای من هم بیشتر ابزار داشت اون دوستم.

همه اینها رو گفتم تا به اینجا برسم که من از دفعه ی اولی که اومدیم، تو دانشگاه یه کار دانشجویی انجام میدم که شامل بررسی و آنالیز سیگنالهای زلزله از یه محدوده خاص هست. بعد از یک سال و نیم تصمیم گرفتم ببینم کار تو قسمتهای دیگه انستیتو چطوره. برای همین نصف زمانم رو به کار قبلی و نصف دیگه اش رو به کار تو آزمایشگاه ژئوفیزیک اختصاص دادم. این بخش دوم برام خیلی جالب و جدیده. یعنی تا حالا نه خودم همچین کاری انجام دادم و نه دیده بودم خانمی انجامش بده. باید یه سری نمونه (عموما استوانه ای شکل) با ارتفاع و قطرهای مختلف از سنگهای مختلف برای تستها تهیه کنیم. این کار شامل دریل کاری و سوهان زدن و استفاده از سنگ فرز میشه. خیلی کار خشن و سنگین و خطرناکی هم هست اما من دارم انجامش میدم و باید بگم از اینکه ترسم از اینجور وسایل ریخته خیلی ذوق کردم. باید بگم درسته کار آسونی نیست اما برام دیگه ابهت کار مردونه وجمله ی معروف "نه این کار خانمها نیست" و عباراتی از این دست رنگ باخته.

خلاصه که چنین آدم فنی هستم شدم من.

میگم آخر خودم رو چشم میزنم ها D-;

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط شکیلا  |